|
|
عاشقت خواهم ماند
ما در اين كلبه خوشيم · دراين دنيا نكردم من گناهي/ فقط كردم به چشمانت نگاهي/ اگر باشه نگاه من گناهي/ مجازاتم بكن غير از جدايي! · يك قطعه قلب 3در4 يك فتوكپي ازصفا و صميميت و يك فيش عشق وعلاقه لازم داري تاتمام قلبم را به نامت كنم. · يه بوسه يه حقه عاشقانهست براي وقتی که کلمات در بيان احساسات عاجز است . ميبوسمت! · راه را برويم بستي و به نگاه عاشقم خنديدي ... اين خنده ي تو مانند گريه هاي من به يادگار خواهد ماند در دفتر خاطراتم ... · آدمی دوست دارد چون دوست دارد ، دوست داشتن دلیل نمی خواهد. (پائلو کوئیلو( · دلم گرفته از ادمایی که میگن دوست دارم اما معنیشو نمیدونن از ادمایی که میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نباشن از اونایی که زیر بارون برات میمیزن اما وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره... · آنگاه که زندگي همچون ترانه اي جاري مي گردد شاد بودن آسان است اما ارزش انسان زماني آشکار مي گردد که در شرايط آشفته نيز لبخند به لب دارد. · دلتنگ نوازش نگاهت می شوم بی تاب و بیقرار. دلتنگ قصه های تو تا دوباره گم شوم در عاشقانه های شیرین و فرهاد. در سوز و گداز لیلی و مجنون، دلتنگ روزهای آزادی می شوم گر چه تبعیدم به دورترین مکان دل تو... · منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشینم سر رو شونه هات بزارم از عشق تو از داشتن تو اشک شوق بریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم آره من تو رو دوست دارم و عاشقا نه تو رو می ستایم · سكوتم را به باران هديه كردم.تمام زندگي را گريه كردم...نبودي..!.در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم · زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست . هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پيوسته به جاست خوشتر آن نغمه که مردم بسپارند به ياد اگر لــذت تــرك لــــذت بدانـــي از سينـــه تنگــــم دل ديوانـــه گريــزد عاشقي پيداسـت از زاري دل روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب ديوانه كــرد آرزوي وصـــل او مـــرا گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي آنكــةعاشقانـــةخنديدخندهاي منــو دزديد توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد نيازارم ز خــــود هــرگــــز دلـــي را گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست گرچه میدانم نميآيد،ولي هردم از شوق از ســـوز محبت چه خبـــر اهــل هــــوس را آورم پيش تو از شوق پيـــام دگــــران من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند گر هيچ مرا در دل تــــو جاســـت بگو صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم غير از غــم عشــق تــو ندارم , غم ديگر دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست زدرد عشق توبا كس حكايتـــي كه نكردم تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟ بشنو از ني چون شكايت ميكند حـــــــادثــــــــه ×××× حادثه غریبی است که هر شب تکرار می شود. عکس ها یکی یکی گذر می کنند و باز خاطرات بر قلب تنهایم مهر داغ می کوبند . من به چشمانت خیره شده ام به لبخندت شاید مرا بیاد آورند. طولی نمی کشد چشمانم برایت بی تابی می کنند و اشکهایم سرازیر می شود........................... لبخند از چهره ات محو می شود و من اشک را در چشمانت می بینم دیگر تاب نمی آورد من نیز نگاه از تو برمی دارم. چراغ اتاق را خاموش می کنم و در تاریکی شب بخواب می روم. کاش فردا دنیا ی دیگری می شد کاش ......................... کاش امشب برای همیشه شب می ماند و تاریک. کاش خورشید زندگیم فردا طلوع نمی کرد خواب می ماند و تاریک. کاش کاش................. دوست داشتم روحم را ازین همه رنج آزاد کنم و به چشمان خسته ام فرصت دیدن رویا را بدهم و برای همیشه از اشک رهایشان کنم . اگر می دانستم خدا مرا اینگونه پذیراست امشب برای همیشه خودم را ازین دنیای خسته کننده رها می کردم و می مردم. ای خدای مهربان که می دانی اکنون اشکهایم امانم نمی دهند نمی دانی که چقدر زندگی در این دنیا برایم سخت شده است کاش دعوتم می کردی.................. همه می گویند خدا را خوش نمی آید . خدا دوست ندارد. خدا ناراحت می شود . خدا عذابت می کند. ای خدای مهربان من همه از تو بد می گویند . اما خودشان از همه شکنجه گر ترند و تو خوب و مهربانی و تنها آرامش هستی در کنار تو به من بخشیده خواهد شد کاش می دانستی که چقدر ازین دنیا سیر شده ام.
دلــــــــتـــنـگ دلــتـنـگم دلتنگه دلتنگم..... و راه فراری نیست ازین دلتنگی.... دلتنگه دلتنگم..... و راه فراری نیست ازین دلتنگی.... بار زندگی بر دوشم سنگین........... و آوای ناامیدیم بلند........ پنجره ای گشوده نیست به باغ مهتاب..... اینجا.... تاریکه تاریک است....... شمع امیدم از اشکهایم خیس...... و به هیچ حیله ای دیگر روشن نمی گردد... اینجا.... تاریکه تاریک است........
نقطه خاکی پا نهادم..... باید از دلبستگیها.....دل می بریدم............ مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر....مرا با خود ببرید..... که اینجا دیگر جای من نیست.....و این قلبی که در سینه می طپد دیگر قلب من نیست........قلب مرا در شبی تاریک دزدیدند....و رگهای رابطه را بریدند........ به من نگویید آنکه رفته باز می گردد....نه به من نگویید....که رفتگان دیگر هرگز برنمی گردند....وانچه برجای می ماند خاکستریست از خاطره ای غبارآلود و شبهی از یادی.......که دیگر نه مهربان است و نه خوب........ از من نخواهید که آرام گیرم آرام.....که قامت آرامشم را......طوفانی خشمگین و خروشان برخاک فکنده بر خاک......و ریشه تحملم را از جای کنده از جای...... به من نگویید که صبور باشم صبور......که کاسه حوصله ام از صبر خالی.....و جام طاقتم شکسته.......نه از من نخواهید به من نگویید که اکنون منم تنهای تنها......رو در روی زندگی ایستاده ام....... کــــــــــودکـــــــی زمانیکه بدنیا آمدم ، پراز عشق و علاقه بودم. چقدر بی منت همه را در آغوش می گرفتم، به همه اعتماد می کردم. قلبم از نرمی پر بود و اشک چشمانم چه زود جاری می شد. و از هر چه که احساس می کردم حرف می زدم. احساساتم قشنگ و زیبا بود. اما حیف که گذر زمان همه چیز را تغییر می دهد. قلبم در مقابل احساسات هیچ کس نرم نمی شود چشمانم فقط در تنهاییم می گریند و خالی از احساس و خشمم. مثل یک تکه سنگی است که بی حرکت می ماند. لبخند نمی زند آرام و بی صدا مانده، چقدر قوی بنظر می رسد، در حالیکه حال دیگری دارد. اطرافم چقدر پرهیاهو است و من آرام. همه خندانند و من مات مبهوت که از برای چه می خندند. گاهی می اندیشم کاش می آمدی و غمم پایان می یافت و دست گرمت دستان سردم را پناه می شد..... اما آنقدر بر لوح روحم نوشته و پاک کردم که خود نیز باور ندارم....... ای عشق ماندگار من، آغوش بزرگ و امن تو را دوست می دارم و روح عاشق و مهربانت را دعا می کنم. مرا ببخش که خود نیز در راه مانده ام...........
عـــــــــشـــــــــــق و دیـــــوانــــــــگــــی در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند؛آنها از بیکاری خسته شده بودند.
روزی همه ی فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند ، خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:«بیائید یک بازی کنیم...مثلاً قایم باشک».همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد: من چشم می گذارم و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد،همگی قبول کردند که او چشم بگذارد و بدنبال انها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن...یک... دو... سه...! همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را بشاخ ماه آویزان کرد خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد اصالت در میان ابرها مخفی شد هوس به مرکز زمین رفت طمع،داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود... هفتاد و نه....هشتاد....هشتاد و یک... همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. جای تعجب هم ندارد چون همه می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است!!! هنگامی که دیوانگی بصد رسید،عشق پرید و در میان بوته ی گل سرخ پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام... اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی،تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود. لطافت را یافت که خود را بشاخ ماه آویزان کرده بود. دروغ را از ته چاه ،هوس را در مرکز زمین... یکی یکی همه را پیدا کردبه جز عشق.او از یافتن ناامید شده بود که حسادت،در گوشهایش زمزمه کرد:تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت گل سرخ است.دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت و هیجان آنرا در بوته گل سرخ فرو کرد و دوباره و دوباره؛ تا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته های گل سرخ بیرون آمد. با دستهایش صورت خود را پوشانده بودو از میان چشمانش خون بیرون می زد شاخه ها به چشمانش فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند؛ او کور شده بود دیوانگی گفت: من چه کردم، چه کردم!!! چگونه می توانم تورا درمان کنم؟ عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی فقط اگر می خواهی یاریم کنی ازین پس راهنمای من باش! و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست وطن یعنی ... وطــن . . . وطن یعنی صف نون و صف شیر به نظر شما وطن یعنی چه . . . ! تفاوت دید دخـــــــــــــــــترا و پــــــــــســــــــــــرا پــــــــــــــــــــــــــســــــــــــــــــــــــــرا!!!!!!!!!!!!
و حـــــــــــــالا دخــــــــــتــــــــــــــــــــرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
باز دیدنت شاعر چشمت شوم يا شاعر خنديدنت اي فداي لحظه ي در ماه شايد ديدنت چشم تو كندوي صد ها عاشق ديوانه وار من ولي ديوانه ام ديوانه ي نوشيدنت در دو چال گونه ات دنياي من جا مي شوي عاشق دنياي خويشم لحظه ي خنديدنت مثل باران مي زني بر پنجره تا مي رسي سنگ بارانش بكن اين بار با باريدنت
هنوز غرق هزاران گناه پنهان است همان كسي كه نگاهش شريك شيطان است دوباره بوي زليخا درون من پيچيد و باز يوسف روحم اسير زندان است كوير مي چكد از آسمان چشمانت ببين كه فكر نگاهم نماز باران است هزار دختر كولي هنوز مي رقصند و باز فكر پسر هاي ده پريشان است *** صداي پاي خدا روي بام ها گم شد دوباره سجده انسان به سوي شيطان است |
|
|||||